غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
237
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
مقالات و مشاهدهء اين حالات متعجب شده و چون مجلس برشكست خود را بجعفر رسانيدم و كيفيت سرانجام آنمهام را از وى استفسار نمودم گفت كه چون صباح به خدمت امير المؤمنين رسيدم حكايت صحبت ديروز را بتفصيل معروض داشتم و صورت مقالاتى كه كرده بودم بر لوح خاطرش نگاشتم فرمود كه جميع ملتمسات را بعز اجابت مقرون گردانيدم آنگاه من كس بطلب اكابر و اعيان ارسال داشته به ترتيب اين مجلس پرداختم و چنانچه مشاهده فرمودى تمشيت اين مهمات بوقوع انجاميد و ايزد تعالى ابواب عواطف امير المؤمنين را بر روى عبد الملك مفتوح گردانيد اما محمد بن يحيى بصفت علو همت ؟ ؟ ؟ و ميل باستيفاء سرور و لذت موصوف و معروف بود و موسى بن يحيى در شجاعت و جلادت بىشبه و نظير مينمود و از اول زمان ايالت رشيد تا اوائل شهور سنهء سبع و ثمانين و مائه كه مزاج هارون بر برامكه متغير گشت زمام رتقوفتق و حل و عقد و قبض و بسط امور ممالك عالم در قبضهء اختيار يحيى و اولاد نامدارش بود و اسباب تغير مزاج خليفه بر برامكه بسيار است از جمله يكى آنكه چون فضل بن يحيى يحيى بن عبد اللّه را بعهد و ميثاق نزد هارون آورد اگرچه روزى چند رشيد نسبت بيحيى در مقام رعايت بود اما آخر الامر آنجنابرا گرفته بجعفر سپرد و در باب محافظتش مبالغه كرد و در آن اوقات كه يحيى رضى اللّه در محبس روزگار ميگذرانيد بنابر آنكه ميدانست كه هارون قاصد جان اوست نوبتى با جعفر گفت كه از خداى بترس و خود را داخل كسانى مگردان كه محمد رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم در قيامت با ايشان مخاصمت نمايد و اللّه كه من گناهى نكردهام كه مستوجب كشتن شده باشم و اين سخنان در جعفر اثر كرده فرمود تا جمعى از نوكرانش يحيى را بمأمنى رسانيدند و صورت واقعه بسمع هارون رسيده روزى از جعفر پرسيد كه حال يحيى چيست جواب داد كه در خانهء تنگ و تاريك مقيد است رشيد گفت بسر و جان من چنين است جعفر از كمال فراست دانست كه كيفيت حال را خليفه شنيده لاجرم گفت كه بسر و جان تو كه چنين نيست اما چون دانستم كه يحيى پير و ضعيف شده و از او امرى كه موجب مشغولى امير المؤمنين باشد صدور نخواهد يافت او را گذاشتم و اينمعنى بر خاطر هارون گران آمده بحسب ظاهر گفت نيكو كردى و در وقتى كه جعفر پشت گردانيده از مجلس بيرون ميرفت آهسته بر زبان آورد كه خداى مرا بكشد اگر ترا نكشم و قوىترين اسباب سوء مزاج رشيد نسبت ببرمكيان قضيهء غريبهء عباسه است تفصيل اين اجمال آنكه هارون الرشيد بآرايش مجلس بزم و طرب رغبت تمام داشت و بدوام اختلاط جعفر برمكى و خواهر خود عباسه كه هريك بلطف طبع وحدت ذهن يگانهء روزگار بودند بغايت مشعوف بود بنابرآن در باب اجتماع آن دو تن در يك مجلس چنان كه عيبى به آن لاحق نشود فكرى نموده با جعفر گفت كه مرا بديدار تو شعف بسيار است و با عباسه الفت و موانست بيشمار ميخواهم كه شما هردو را در يك مجلس جمع سازم تا بجمعيت خاطر در بزم عشرت توانم نشست اكنون عباسه را با تو عقد ميكنم تا هردو بحسب شرع شريف در صحبت من حاضر توانيد شد مشروط آنكه